محمد يار بن عرب قطغان

55

مسخر البلاد ( تاريخ شيبانيان ) ( فارسى )

محمد يحيى 79 به واسطهء كثرت عيال به هيچ صورت مجال نداشت كه انتقال نمايد ، به ضرورت پاى مصابرت در دامن توكل كشيد ، دست از تردد بازداشته توقف فرمود . 80 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست * كه هرچه بر سر ما مىرود ارادت اوست 81 اما بابر ميرزا ارادت قديمى نسبت به خواجه قطب الدين محمد يحيى داشت . خواجه را نظر تمام به جانب آن شهريار بوده ، اكثر اوقات التفات مىنمود . از اين قضيه سلطان على ميرزا خائف بود كه مبادا خواجه او را به شهر درآورد . القصه ، چون محمد خان شيبانى بعد از طى منازل و قطع مراحل به حوالى سمرقند رسيد ، فراشان چابك‌دست ، خيمه و خرگاه و سراپرده و بارگاه تا اوج مهر و ماه افراشتند و عساكر منصوره سورن انداخته ، از اطراف و جوانب جنگى انداختند . و چون خبر وصول موكب خانى مسموع سلطان اويس ميرزا كه از تاشكند آمده و با محمد مزيد ترخان ملاقى شده بود [ رسيد ] ، به غايت متوهم شده ، در ساعت به جانب تاشكند برگشت و محمد مزيد ترخان به بابر ميرزا همراه شده به ولايت كش رفته 82 ، نشست . اما سلطان على ميرزا از اتحاد و مراسلات خواجه قطب الدين محمد يحيى به بابر ميرزا به غايت پريشان گشته ، با بعضى از نواب خود اين معنى را مشاورت نموده ، يقين كردند كه خواجه قطب الدين محمد يحيى بلدهء سمرقند را به هرطورى كه هست تسليم بابر ميرزا خواهد فرمود . لاجرم آن تسليم سبب انعدام ما خواهد شد ، پس قبل از وقوع اين حادثه و حدوث اين واقعه ما چرا به محمد خان شيبانى متوسل نشويم و شهر را تسليم بندگان آن حضرت نكنيم كه بارى چون مرا نبود ، نشايد ديگران را هم . زيرا كه در خدمت آن حضرت سلاطين رفيع مقدار و خواقين نصرت شعار كه هريك وارث ملك و قابل سلطنت « 1 » آن دو با فراغ حضور و اصناف ذوق و سرور در ظلّ عاطفت و سايهء عنايت او روزگار مىگذرانيدند ، ( مثنوى : ) تا بسى شاهزاده بسته كمر * گرد او همچو هاله گرد قمر شاه را آمده همه خويشان * وارث ملك اكثر ايشان

--> ( 1 ) . مطالب بين [ ] را نسخهء « س » ندارد ، از نسخه « ت » افزوده شد .